براي خاك خسته ام | شنبه بیست و یکم مهر 1386 | 16:0
اگه سبزم / اگه جنگل / اگه ماهى / اگه دريا / اگه اسمم همه جا هست / روى لب ها / تو كتابا / اگه رودم / رود گنگم / مثه بودا / اگه پاك / اگه نورى به صليبم / اگه گنجى زير خاك / واسه تو قد يه برگم / پيش تو راضى به مرگم /...
زنده ياد شاملو در جايي گفته بود :" من نمي دانم بدون فرهنگ و زبان و هويت ملي اصلا" چگونه مي شود زندگي كرد ؟ چه جور مي شود سر خود را بالا گرفت ؟ چگونه مي شود در چشم همسايه نگاه كرد و گفت من هم وجود دارم ؟..." حالا قرار است من تمام خود را بگويم با اين زبان ساده ، با اين دستهايي كه مي لرزد براي نوشتن از وطن.با ندانسته هاي بسيار از وطني كه آغاز مي شود از چار ديوار خانه ام تا وسعت خاكي كه قديمي تر است از تاريخ. لاله نازنینم ! چگونه از وطن بگويم وقتي كه نمي دانم اميدي مانده تا دوباره ميسازمت ها دواي زخم كهنه اين خاك شود ؟ چگونه از وطن بگويم وقتي كه مي دانم آنچه از شكوه اين خانه مي گويم جز حكايت همان شعرهاي يادگاري بر ديوار كاهگلي باغي خشك نيست ؟ چگونه وطنم را بسرايم وقتي كه ديار حافظ و خيام را گم شده مي بينم ميان همهمه مداحان و مرثيه سرايان ؟ چگونه وطن نامه بخوانم با اين درد هزارساله كه از خون جوانان وطن لاله دميده. چگونه از وطن بگویم و فراموش کنم که در این ملک حقیقت همیشه تلخ است. و چگونه امید جز این داشته باشم وقتی که می دانم سرنوشت صوراسرافیل ها و فرخی یزدی ها و میرزاده عشقی ها و محمد مسعود ها و کریمپور شیرازی ها را ؟ چگونه بنویسم از وطنی که کنار شادی هر جشن زهر خیانتی چشیده است ؟ چگونه بگویم حکایت وطنی را که مردمش کوله بار فقر بر دوش دارند و باز از ایمان می شنوند ؟... چه می توانم بگویم جز اینکه : اگر ایران به جز ماتم سرا نیست ، من این ماتم سرا را دوست دارم. و هزار بار می گویم که دوستت دارم ای وطن . همین
به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
چرا از جهان روی گردانده ای ؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی
که در حسرتش جاودان مانده ای ؟
در این شهر غربت که مأوای توست
چنان زندگی کن که در زادگاه
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه
چو دیدی که گردون به کامت نگشت
ازو ، انتقامی دلیرانه گیر
چو در خاک خود ، کامیابت نکرد
مراد از بر و بوم بیگانه گیر
شبانگاهی از خانه ، بیرون خرام
شرابی به رنگ شفق ، نوش کن
زمام خرد را به مستی سپار
غم زندگی را فراموش کن
همه کوی و برزن ، پر از خوبروست
تو ، از آن میان ، با یکی یار شو
بدان سان که پیشینیان گفته اند
به زنجیر زلفش گرفتار شو
گمان کن که در زیر چرخ کبود
تو هستی و ، او هست و ، دیار نیست
سراسر ،جهان شب از آن تست
به جز رندی و مستی ات کار نیست
چو دل از من این گفتنی ها شنید
زبونی رها کرد و نیرو گرفت
جهان ، چهره ای سخت، زیبنده یافت
زمان ، شیوه ای سخت نیکو گرفت
هنوز آسمان ، روشن از روز بود
که من ، گونه از موی ، پیراستم
به لبهای خود ، خنده آموختم
بر اندام خود ، جامه آراستم
چنان شاد از خانه بیرون شدم
که از من ، خجل گشت اندوه من
نسیم آن چنان مست بر من گذشت
که آشفته شد موی انبوه من
دو گامی نه پیموده در ازدحام
که راه مرا سائلی پیر بست
کهن جامه ای از پلاسش به بر
تهی شیشه ای از شرابش به دست
پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش
نگاهی به من کرد : دور از سپاس
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
چه می گوید آن سائل ناشناس
به ناگاه ابر بهاری گریست
زمین ، تر شد از اشک پاک خدای
بر آن پیر چرکین نظر دوختم
به من ، خنده ای کرد دندان نمای
در آیینه چشم او ، عکس من
پلاسی به بر داشت مانند اوی
تنابنده ای را به جز ما دو تن
نه در پشت دیدم ، نه در روبروی
من و او ، دو گمراه بی خانمان
یکی مست و آن دیگری هوشیار
براندام ما ، جامه ها می گریست
بر آن گریه ، خندان غروب بهار
شفق چون هویدا شد از پشت ابر
از آن پیر هم جز گمانی نماند
شگفتا ! در آن کوی پر های و هوی
به جز ناله ی ناودانی نماند
به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
ترا سایه ای هم به دنبال نیست
ازین غربت جاودان ، سر مپیچ
که آینده ات خوشتر از حال نیست
وجودی که از رفته خیری ندید
کجا انتظاری از آینده داشت
شفق ، نیمه جان بود و ، شب می رسید
جهان ، گریه ای تلخ در خنده داشت نادر نادرپور ۱۳۶۱