تبليغاتX
د لــ ـر ی خ ت ه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه







مرغ سحر | جمعه نهم شهریور 1386 | 0:52 

تنهایی من چقدر بزرگ است. گمان می کردم تو که بیایی این روزهای تنهایی نفسهای آخر را تجربه می کند، دلواپس بودم مبادا خاطره اش روزی فراموشم شود. فکر آغاز روزهای خوب ، فکر شروع یک دوره تازه تمام تلخی گذشته را به خاطره ای شیرین بدل کرد ، شیرین به خاطر غرور تحمل روزهای سخت ، به خاطر ماندن و نشکستن ، به خاطر دیدن خورشید در روزهای انکار آفتاب . من تمام اینها را در آمدن تو می دیدم . حتم داشتم با تو فرصتی نمی ماند برای حسرت و افسوس ، برای هراس از تاریکی که تو را خود نور می دانستم. گفتم تو که بیایی با خودت یاد پدر را میاوری ، تا قبل از این هر وقت دلتنگ پدر می شدم به سراغ مرغ سحر می رفتم و مثل پدر زیر لب می خواندم : ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت ... شام تاریک ما را سحر کن ! دوست داشتم که بود و می دید سحر کوچکش تا پایان آن شام تیره راه کوتاهی دارد. با تو به این خانه عشق آمد و امید ، این را از نگاه مادر هم می شد فهمید وقتی دخترش را غرق در جوانی می دید. ......

 پس چرا این روزهای بی تو تمامی ندارد ؟ دیگر رمقی نمانده تا چشم انتظار فردای بهتر بمانم . حالا  هر ثانیه که بی تو می گذرد یک تکه از جان و جوانی ام را با خود می برد . حالا روزهای ندیدنت را می شمارم و می دانم که این جلاد عاشق کش خیال ندارد من و تو با هم بمانیم. چشم به راه آمدنت می مانم. همنوای مرغ سحر زیر لب می خوانم : مرغ بی دل شرح هجران ، مختصر ، مختصر کن ... 


  

مرغ سحر ناله سر کن ................ داغ مرا تازه تر کن!
زآه شرر بار ، اين قفس را ............ برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ ..... نغمه آزادي نوع بشر سرا
وز نفسي عرصه اين خاك توده را .. پر شرر كن !

ظلم ظالم ، جور صياد .................... آشيانم داده بر باد
اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت .......... شام تاريك ما را سحر كن

نوبهار است ، گل به بار است .......... ابر چشمم ، ژاله بار است
.................. اين قفس چون دلم تنگ و تار است ..................
شعله فكن در قفس اي آه آتشين ..... دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين ... بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن
مرغ بي دل ، شرح هجران ............... مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
بند دوم:
عمر حقيقت به سر شد ................. عهد و وفا بي اثر شد
ناله عاشق ، ناز معشوق ............... هر دو دروغ و بي ثمر شد
راسته و مهر و محبت فسانه شد ..... قول و شرافت همگي از ميانه شد
از پي دزدي ، وطن و دين بهانه شد .. ديده تر كن!

جور مالك ، ظلم ارباب ................... زارع از غم گشته بي تاب
ساغر اغنيا پر مي ناب .................. جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر كن ................. از مساوات صرف نظر كن

ساقي گلچهره بده آب آتشين ........ پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
........................ ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين ........................
كز غم تو ، سينه من ...................پر شرر شد ، پر شرر شد

پروانه را هم بخوانيد كه لبريز شعر است
به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |