تبليغاتX
د لــ ـر ی خ ت ه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه







بیا در سوگ دلگیر گل سرخ ، بخوانیم شعری از دیوان گریه | یکشنبه هفدهم تیر 1386 | 21:0 

این متن را ۵ سال پیش نوشتم ، در وبلاگی که بدون دلیل بسته شد . یکبار دیگر این نوشته را که چندان هم پخته نیست می گذارم به احترام روزهای خوش ۱۸ سالگیم .

گفتي: خدا يكيست و يك آسماني ست ، گفتي: دو نشانه اتحاد است ، گفتي: تا سه نشه بازي نشه ، گفتي: هفت مقدس است . گفتي: سيزده نحس است...

گفتم: چرا از ۱۸ نمي گويي ؟

گفتي : ياد فيلمهايي مي افتم كه ديدنش براي زير ۱۸ سال ممنوع است. خنديدي...

گفتم : شايد هم ياد فيلمهايي كه ديدنش براي بالاي ۱۸ سال ممنوع است ؟

خنده ات گم شد...

گفتم : چقدر ۱۸ سالگي خوب است ، تو چرا از ۱۸ سالگي مي ترسي ؟

گفتي : نمي ترسم ، ۱۸ سالگي ابتداي سن قانوني ست و قانون را ما مي نويسيم.

گفتم : شما مي نويسيد اما قانون خودتان را ، ۱۸ سالگي آغاز قانون من است ، ۱۸ سالگي ميلاد دوبار من است ، راستي چقدر ۱۸ سالگي زيباست. چقدر سن قانوني خوب است

گفتم : چرا از ۱۸ نمي گويي؟

گفتي : ياد ۱۸ ساله هايي مي افتم كه هنوز فرق ماركس را با ماركز نمي دانند ، هنوز نمي دانند چقدر راه است از مصدق تا خاتمي ، هنوز گمان مي كنند عشقی زنده است ، هنوز گمان مي كنند دولت آبادي نقاش است ، هنوز عكس چه گوارا را به خاطر موهايش روي تي شرت مي زنند و ...

گفتم :اما تو از همه آن ۱۸ ساله ها مي ترسي ، راستي اين ۱۸ ساله ها يك عكس زيباتر پيدا كرده اند . احمد باطبي را مي گويم ، اين يكي هم موهايش بلند است مثل چه گوارا ، راستي دوباره به ۱۸ رسيديم ، به ۱۸ فراموش نشدني تير. به روز خوب ۱۸ ساله ها ، به بالاي ۱۸ ساله ها ، به فيلمهاي ممنوع...

دوباره گفتم :

 ۱۸ آسماني ست

                  ۱۸ نشانه اتحاد است

                                   ۱۸ روز بازي ست

                                                ۱۸ مقدس است...

گفتي : ۱۸ نحس است.


بیانیه شورای تهران دفتر تحکیم وحدت در اعتراض به دستگیری های روز ۱۸ تیرماه را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه مطلب ...
به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

به بهانه اکران رئیس | جمعه هشتم تیر 1386 | 1:51 

مسعود كيميايي

با آنکه پدر اهل سینما بود اما من سینما را با تو شناختم ، با نام بزرگ مسعود کیمیایی. هنوز مثل روزهای خوب هشت سالگیم دیالوگهای فیلمهایت را خط به خط از بر می کنم . گویی هزار سال است که تو را می شناسم . تو هنوز بوی سنت می دهی و هنوز رنگ اصالت داری . تو هنوز یک تنه کوله بار عشق و رفاقت را بر دوش میکشی . من هنوز از قدمهایت صدای پای قیصر را می شنوم بگذریم که این روزها هر که از راه می رسد کنایه ای میزند که استاد دیگر روایتگر نیست . دیگر قصه هایش چنگی به دل نمی زند . دیگر قهرمانش قهرمان نیست . شاید هم حق دارند ، ما قرنهاست که عادت کرده ایم حقیقت را آنجور که دوست داریم ببینیم . هنوز هم دلمان می خواهد قهرمان بهترین قصه هایمان پیش از مرگش فریاد بزند و کسی را بخواند . هنوز هم نمی خواهیم تنهایی مدرن را باور کنیم . هنوز هم تمام نداشته هایمان را از قهرمانان کیمیایی می خواهیم و نمی خواهیم بپذیریم که آشفتگی داستان فیلمسازی که قبل از  هر چیز یک جامعه شناس است بازتاب آشفتگی جامعه امروزمان است . و این جدای حکایت فرهنگ نخبه کش این ملک است که به انتظار نشسته تا روزی دیگر ( زبانم لال روزی که تو دیگر نیستی ) سینما به نامت بزند و مجسمه به یادت بسازد و یا شاید ...

هشت سال بیشتر نداشتم که قیصر را خط به خط می خواندم و شیرین زبانی روزهای کودکیم مونولوگ دواخوری بهمن مفید بود .پس از آن رضا موتوری ، گوزنها ، خاک ، داش آکل ، بلوچ ، غزل ، سفر سنگ ، گروهبان ، سرب ، دندان مار ، تیغ و ابریشم ، تجارت ، ضیافت ، مرسدس ، سلطان ، اعتراض ، حکم و رئیس هر کدام برایم جذابیت فراوان داشت .رمان جسدهای شیشه ای را چهار بار خواندم ، تجارت را که گمان می کنم کمتر از فیلمهای دیگر می پسندم سه بار در سالن سینما دیدم . اعتراض را یازده بار و حکم را هشت بار !

اما جدای سینما تو را دوست می دارم چون رفاقت را از تو آموختم ، تو را دوست دارم چون تنهایی را خوب می شناسی ، تو را دوست دارم چون هنوز جرأت داری ، هنوز تو چشات عشقه ، هنوز قدر احترام را خوب می دانی ، هنوز جوانی ، یادم هست که می گفتی : " اگه قرار روزگار که هرکی پیر میشه دلشم کوچیک بشه ، خدایا منو هیچوقت پیر نکن که اصلا" حوصلشو ندارم " و چه خوب که تو هیچوقت پیر نشدی ، تو را دوست دارم چون معنای عشق را از تو آموختم و یادم هست که می گفتی : " به چیزی که دل نداره دل نبند " تو را دوست دارم چون حرمت خانه را به من آموختی ، هنوز احساسی را که وقتی برای اولین بار تو را دیدم تمام وجودم را فرا گرفت فراموش نکرده ام ، چیزی شبیه ترس ، چیزی شبیه عشق و یادم هست که می گفتی : شباهتی ست میان عشق و اعتیاد و من نمی دانم گرفتار کدامینم ! اما هرچه که هست دوستت دارم ، مسعود عزیز ، استاد بزرگوار ، رئیس همیشه من ! شاید دوستت دارم قدیمی باشد اما من دوستت دارم...


كلام مقدس است و درخت معجزه جان مي گيرد با واژه هاي ناب . توصيه مي كنم حواري خورشيد را از دست ندهيد.

خدا حافظ هم میهن

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

اعتراض | جمعه یکم تیر 1386 | 0:26 

             

روزی اگر فرمان مرگ اید که ای مرد
 از این همه عضوی که اکنون در تن توست
 یک عضو رابگزین و باقی را رها کن
می پرسم از تو
 از بین اعضایی که داری
آیا کدامین عضو را برمی گیزینی 
 آیا کدامین را به خدمت می گماری ؟
از بین مغز و قلب و گوش و دیده و دست 
 آیا به دنبال کدامینت نظر هست ؟
 آیا تو مغز خسته را برمی گیزینی ؟
 مغزی که کارش جز خیال بی ثمر نیست
آیا تو چشم بی زبان را می پسندی ؟
 چشمی که در فریاد خاموشش اثر نیست 
 آیا تو قلب شرمگین را دوست داری؟
قلبی که جز عاشق شدن هیچش هنر نیست 
 آیا تو گوش بینوا را می پذیری ؟
(گوشی که گر از یاوه ها رو برنتابد
رندانه در تحسین او گویند : کر نیست)
زنهار ،‌ زنهار
زینان مباد هیچ یک را برگزینی
زیرا که از اینان نصیبت جز ضرر نیست
زیرا که در اینان هنر نیست
اما اگر از من بپرسی
من دست را بر می گزینم
 دستی که از هر گونه بند آزاد باشد
دستی که انگشتانش از پولاد باشد
دستی که گاهی سخت بفشارد گلو را
دستی که با خون پاس دارد آبرو را
دستی که آتش در سیاهی برفروزد
دستی که پیش زورگویان مشت گردد
مشتی که لب ها را به دندان ها بدوزد
مشتی که همچون پتک آهنگر بکوبد
سندان سرد آسمان را
مشتی که در هم بشکند با ضربه ی خویش
 آیینه ی جادوگران را
آری ، اگر از من بپرسی
من مشت را بر می گزینم
شاید که فریادی برآید از گلویی
با مشت خشم آلود من پیوند گیرد
آنگاه ، لبخندی صفای اشک یابد
آنگاه ، اشکی پرتو لبخند گیرد
در انتظار آنچنان روز
 بگذار تا پیمان ببندیم
بگذار تا با هم بگرییم
بگذار تا با هم بخندیم
اشک تو با لبخند من همداستان باد
مشت تو چون فریاد من بر آسمان باد

نادر نادر پور ، خرداد ۱۳۴۰

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |