تبليغاتX
د لــ ـر ی خ ت ه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه







به نام پدر | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 1:37 

اين روزها هروقت فرصت مي كنم نگاهي به صفحه اول شتاسنامه ام مي اندازم تا نام تو را كنار اسمم ببينم : بابك سرافراز ...

يادم هست كه مي گفتي از همان روز كه گوش به صداي معلم هميشگي ام فرنگیس حشمت سپردم آموختم كه ترس را از خود دور كنم و فراموش نكنم در اين دنيا چيزي كه زياد است انگيزه است براي ايستادن . يادم هست كه مي گفتي براي دفاع از عقايدت چه رنجها كه كشيدي تا آنجا كه چهار سال هيچ سفارش كاري از تلويزيون ملي نداشتي ، از فشار ها و تهديدهاي مستقيم و غير مستقيم گفتي و از نارفيقي همراهانت ... تو اما كنار فقر و تهديد و انحراف يارانت همچنان "سرافراز" ماندي و حالا من شرم دارم كه تو را فراموش كردم ، شرم دارم كه نام تو را همراه دارم و با اينحال سرافراز نبودم ، تو نام مرا سحر گذاشتي و چقدر اين اسم را دوست داشتي ، من اما چه آسان دل به غروب سپردم.قصه از جايي شروع شد كه در اين وبلاگ با نام كامل نوشتم ، چند روزي نگذشته بود كه ايميلهايي دريافت كردم كه كه اصرار بر تعطيلي اين وبلاگ داشت و در ضمن نويسنده آن اطلاعات نسبي از وضعيت خانواده من داشت ، من كه فكر مي كردم ممكن است اين بازي را يكي از دوستان نزديكم راه انداخته باشد موضوع را جدي نگرفتم و بيشتر به دنبال آن آشنا مي گشتم ... مدتي قبل پس از اتمام مراسمي در حسينيه ارشاد كه به مناسبت بزرگداشت دكتر سحابي برپا شده بود ، زماني كه به اتفاق يكي از دوستانم جلسه را ترك مي كرديم شخصي به من نزديك شد و مرا به اسم صدا كرد و از من خواست كه همراهش به سمت ديگر خيابان بروم كه در آنجا دو نفر ديگر هم آمدند و بعد از چند پرسش موبايل و سررسيد مرا گرفتند ، جالب اينكه در تمام اين مدت از دوستم هيچ پرسشي نشد و حتا زماني كه او به دفاع از من صحبت مي كرد يكي از آن سه نفر گفت : شما دخالت نكنيد ، اين موضوع مربوط مي شود به خانم سرافراز ! و در نهايت از من خواستند كه به هيچ عنوان در مراسم و اجنماعات شركت نكنم ... من اينبار توصيه را جدي گرفتم تا اينكه ده روز قبل گوشي موبايل و سر رسيدم به همراه يك نامه به دستم رسيد ، داخل نامه نوشته شده بود كه اين وبلاگ را حذف كنم و اگر اصرار بر نوشتن دارم در وبلاگ ديگري با نام مستعار بنويسم . ديروز كلاغها را شناختم و حالا مي دانم كه اين بازي ابلهانه تنها انتقامي بود از نام بزرگ تو ... نگاه كن پدر ! دختر كوچكت يك دنيا حرف دارد ، سحر تو حالا خوب مي داند كه بايد به پيغام كلاغاي سياه شك كرد...

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

با تو از حادثه ها خواهم گفت ... گریه این گریه اگر بگذارد | یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 | 22:21 

میون اینهمه بگیر و ببند ، نزدیک کارگر همیشه زخمی ، با یاد معلمی که حالا از پشت میله ها درس مبارزه می دهد ، حرف های نگفته بسیار است ...

می شود ساعتها نوشت از نفسهای دانشگاه و  سناریوی کثیفی که برای دانشجویان پلی تکنیک راه انداخته اند ... 

وقتی تاوان دو تار موی رها شده در باد می شود طوفان تهمت و ناسزا و تحقیر موضوع برای نوشتن کم نیست ...

من اما این روزها برای نوشتن حوصله کم دارم که مجروح زخمی کهنه ام ، از همان دردهای خصوصی ، از همان ها که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد ، از همان ها که نمی شود به کسی گفت ، من این روزها...

باران را از من جدا کنید
این روزها فقط آفتاب را می خواهم
همهمه را از من دور کنید
چند روزیست فقط به دنبال سکوتم

پرنده می خواهد چند روزی
خود را در فقس اتاقش
زندانی کند                                 فریناز آرین فر


« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
.
دست از گمان بدار
!
با مرگ نحس پنجه ميفکن
!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
. . . »
"وارتان" سخن نگفت
.

سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
. . .

«
ـ "وارتان"! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجۀ
مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است


"وارتان" سخن نگفت
.
چو خورشيد
از تيرگي بر
آمد و در خون نشست و رفت. . .

"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
. . .


"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد
: «زمستان شکست!» و
رفت
. . .

هيجدهم ارديبهشت ماه مصادف است با سالگشت کشته شدن «وارتان سالاخانيان».

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

اجازه بی اجازه | سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 0:46 

 

  نمی دونی مگه دختر

 

این همه کلاغ سیاه پر

 

صبح بعد از شام آخر

 

بازی از سر

 

بازی از سر

 


 چماقدارارن دانشگاه را به خون کشیدند

خاکستری در باد

دستکش لازم نیست ، بوسه با باتوم

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |