تبليغاتX
د لــ ـر ی خ ت ه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه







اما ما عاشق رودیم مگه نه ؟ | دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 | 22:14 

به نام خدا

 

هم میهنان :

در روزگاری که ،  از هرسو ، هویت ، فرهنگ و تمدن کهن ایران زمین مورد حمله قرار می گیرد ؛ خبرهایی مبنی بر موافقت رییس سازمان میراث فرهنگی – که وظیفه ی  حفظ و پاسداری از میراث فرهنگی ، باستانی و ملی را دارد- نسبت به آبگیری سد سیوند به گوش می رسد . و به تبع آن ، تنگه بلاغی ، که در سینه ی خود آثار بی نظیر و ارزشمند باستانی فراوانی را دارد به زیر آب خواهد رفت  و علاوه بر آن به ، آرامگاه کوروش ، نماد حقوق بشر ، دشت پاسارگارد ، راه شاهی ، محوطه پارسه ، و حتی درختانی با قدمت بیش از 500 سال آسیب جدی خواهد رسید .

از همین رو ، ما ، جمعی از دوستداران فرهنگ و تمدن ایران برآنیم تجمع اعتراض آمیزی را روز شنبه ، 1/2/1386 ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی برگزار کنیم و در این راه دست تمامی هم وطنان عزیز را می فشاریم . زیرا که معتقدیم،فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است .

امضا کنندگان :

کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگاد  (کوروش جنتی ٬ امیرحسین ایرجی٬حنیف یزدانی٬ مهرداد رحیمی ٬ عطیه وحیدمنش)

کانون دانشجویان مسلمان

دفتر تحکیم وحدت

 

 

آدرس سازمان :

خیابان آزادی ٬ نبش یادگار امام

 

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

يادت نيست ؟ | سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 | 1:18 

 شاملوي بزرگ راست مي گفت : مردم ايران حافظه تاريخي ضعيفي دارند .

خيلي با خودم كلنجار رفتم تا در مورد فيلم به شدت مبتذل اخراجيها حرفي نزنم ، اما پخش مصاحبه ي زنده مسعود ده نمکی  از شبكه تهران آنهم در زمان اكران فيلم و اراجيفي كه بر زبان سازنده اين فيلم آمد نهايتا" مرا مجاب به نوشتن اين چند خط كرد !

پيش از همه اينكه مسعود ده نمكي ميگويد : "مقايسه من با مخملباف اشتباه است" و اين تنها نكته ايست كه از زبان او مي پذيرم . محسن مخملباف اگرچه سينما را با توبه نصوح و دو چشم بي سو و ... آغاز كرد اما به سينما آمد تا ياد بگيرد جور ديگري ببيند . و شد مصداق همان جمله اي كه در فيلم ناصرالدين شاه آكتور سينما از زبان امير كبير شنيديم كه : سينما توگراف آدم تربيت ميكند . اما ده نمكي وقتي در مراسم اختتاميه فرصت ابراز وجود پيدا كرد زبانش همان شد كه مي شناختيم . اين كه اخراجيها اولين كار مسعود ده نمكي ست دليلي بر تبرئه او نيست چراكه با او همانند يك فيلمساز اول بر خورد نشد ،كسي كه بدون گذراندن مراحل قانوني  مجوز كارگرداني آنهم در سينماي ايران را كسب مي كند و وزير فرهنگ و ارشاد ( يا به قول خودش وزير ارشاد ) سر صحنه فيلمش مي رود و خيابان اصلي شهر را براي فيلمبرداري مي بندد و صدا و سيما به طور ويژه براي او و فيلمش تبليغ مي كند نمي تواند خود را با ديگران مقايسه كند . مسعود ده نمكي هنوز نمي داند كه عوامل سازنده ي يك فيلم تنها بازيگران آن فيلم نيستند و آنگاه خود را رقيب داريوش مهرجويي مي داند ( اشاره به گفته هاي او در باره سنتوري ) . مسعود ده نمكي اشاره اي هم داشت به نام كارگردان بزرگ سينماي ايران مسعود كيميايي و حتا اخراجيها را با خاك مقايسه كرد ( لابد در مقام نويسنده هم خود را كنار دولت آبادي ميبيند ) . بد نيست كسي به ده نمكي ياد آوري كند كيميايي به اندازه ي تمام فيلمهايي كه تا به حال ديده اي فيلم ساخته .

در مورد سوابق درخشان جناب ده نمكي هم كافي ست بخوانيد نقد سميه توحيد لو را بر فيلم اخراجيها ... ده نمكي مي تواند دلخوش باشد به فروش بالاي فيلمش و اميدوار بماند به حافظه ي ضعيف اين جماعت كه به يمن وجود امثال ده نمكي سالهاست به دنبال بهانه اي ميگردند براي خنده .

حكايت ما ياد آور يوسفي است كه در فيلم اعتراض ديديم ، با همان درد پنهان : مي زنند تو سرمون و فقط مي خنديم . 

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

حکایت ناتمام بوف کور | جمعه هفدهم فروردین 1386 | 23:15 

ملوانان انگلیسی اعترافات خود را پس گرفتند.  یاد فیلم گوزنها افتادم ... سکانسی که سید با التماس از یکی از بازیگران تاتر می خواهد تا  یک سیلی به او زند و در عوض حقوق یک ماهش را به او می بخشد .

داخل تاکسی . فاطی : چه عجب اینبار جلوش در اومدی ؟

سید : بابا بعضی وقتا ماهم آدمیم ...


 

زندگي من به نظرم همانقدر غيرطبيعي،نامعلوم و باور نكردني مي آمد كه نقش روي قلمدانی كه با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يك نفر نقاش مجنون و وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده - اغلب به اين نقش كه نگاه مي‌كنم مثل اين‌است كه به نظرم آشنا می‌آيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن می‌كند.

نوزده فروردین سی  ، پاریس چشاشو بسته بود !

صدای جیغ بوف کور ، تو حنجره ش شکسته بود !

کوچه ی شامپیونه بود ، آپارتمان سی و هفت ،

همون جایی که بوف کور ، از توی قصه رفت که رفت !

خالق توپ مرواری ، سایه شو دنبال می کنه !

غربت این خونه به دوش ، ترانه رو لال می کنه !

یه عمره که در به دره ، رد سه قطره خون شده !

سایه ی اون مدتیه ، مأمور جلب اون شده !

 

تو زنده گی آدما ، دردایی هس مثل خوره !

که روحو توی انزوا ، ذره به ذره می خوره !

 

آی بوف کور ! آی بوف کور ! آی بوف کور در به در !

پریدنت یه حادثه س ! یه اتفاق پرده در !

بره ها عادت می کنن ، به زوزه ی ممتد گرگ !

اما واسه تو زندگی ، شده یه زندون بزرگ !

به این بتای لعنتی ، دوباره پشت پا بزن !

تویی یه ناسزای ناب ! تویی تبلور شدن !

آی آدمای بی زبون ! تا کی اسیرین تو قفس ؟

نگا کنین که بوف کور , جون میکَنه توی قفس !

 

تو زنده گی آدما , زخمایی هس مثل خوره

که روحو توی انزوا , ذره به ذره می خوره

                                                 « یغما گلرویی »

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

آخرین برگ | پنجشنبه نهم فروردین 1386 | 21:17 

مرحوم پدرم هیچوقت معلم دوران کودکی اش را از یاد نبرد ، از وقتی یادم می آید عید نوروز که می رسید پدرم دست ما را می گرفت و به خانه ی بانویی می رفتیم که حکم مادری داشت برای پدرم و شاید چیزی بیش از آن ... یادم هست که هرگز از آن خانه بیرون نیامدم مگر آنکه کتاب جدیدی هدیه می گرفتم ، یادم هست که نخستین بار عکس دکتر مصدق را در آن خانه دیدم ، یادم هست وقتی شعر می خواند طنین صدایش ما را به صندلی می چسباند و عمو ناصر تمام توانش را جمع می کرد تا روی پاهایش خبردار بایستد ، یادم هست که کتاب فروشی حشمت را با قدرت اداره می کرد ..." همانجایی که حالا شده مرکز فروش نوارهای مداحی و فیلم و سی دی تقلبی ". همه را خوب یادم هست ...

این سالهای آخر را به جای کتابفروشی در انجمنی گذراند که به حمایت از کودکان معلول شهرت دارد و در مراکز توانبخشی همانند یک پرستار دلسوز و نه یک مدیر فعال بود و این را خودش می خواست ، از عمو ناصر برای نوشتن این چند خط اجازه گرفتم و او گفت : "این را هم بنویس که مادرم جوانی اش را گذاشت تا امروز ناصر شصت ساله اش برای گذران زندگی بی نیاز از دیگران باشد ، او به من آموخت که از دست و دلم کمک بگیرم و سرم را بالا بگیرم که صاحب بینش و اندیشه ام ، با این همه دارایی روی پای خودم می ایستم با اینکه از زمان تولد هردوپایم معیوب بود و این را مدیون مادرم هستم ... " ـــ

بانو فرنگیس حشمت که پیش از انقلاب چند ماهی را در زندان کمیته مشترک گذرانده بود و پس از انقلاب کتاب فروشی اش را ناجوانمردانه مصادره کردند هفته پیش در ۸۴ سالگی دنیای کوچک ما را ترک کرد ...

من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هرکجا برگی هست ، شور من می شکفد ! ...

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |