د لــ ـر ی خ ت ه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
|
|
به روایت حسام | شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 | 5:14 به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع:
باهم | سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 | 2:10 ببينيد من مي گويم قناري . اين قناري قاف و نون وچندتا حرف و حركت و صدا نيست ، يك معجزه حيات است. كلمه را بگذاريد و بگذريد . قناري را ببينيد ، حضور قناري را دريابيد ، خود پرنده را با همهء وجودتان حس كنيد ، رنگش را با چشمهايتان بخوريد ، آوازش را با جانتان بنوشيد . وقتي كه مي خواند آن را تماشا كنيد - تجسم عيني يك چيز حسي - ، و به آن شوري انديشه كنيد كه تمام جانش را در آوازش مي گذارد . زيبايي خطوط اين حجم زندهء پرشور را با نگاهتان بازسازي كنيد تا به عمق مفهوم ظرافت برسيد. و تازه اين همه اش نيست : اين ها همه نقطه حركت است تا در مجموع بتوانيد ژرفاي مفهوم معصوميت را دريابيد تا شفقت ، درست در آنجايي كه بايد باشد – در سويداي قلب – بيدار شود و با تمام انسانيت در برابر كل اين " جان موسيقي " به نماز بايستد. آنگاه مي گويم ياس . و شما بايد تجربهء قناري را دربارهء آن تكرار كنيد. ياس را ببينيد ، بوتهء ياس را و گلشن را ، عفاف سپيدي را كه عطر ياس تداعي مي كند و عذرائي اين عفاف را ، و در جانتان به مفهوم عميق و بزرگوار فروتني دست پيدا كنيد. آنگاه مي گويم سوسن . و باز همان تجربه مكرر مي شود. اگر شما كه خواننده شعريد حضور اين اشياء را احساس نكنيد ، اگر از سطح كلمات پائين نياييد ، فاجعه اي را كه من خواسته ام در آن شعر هشدار بدهم احساس نخواهيد كرد... احمد شاملو – روزنامه بامداد 20 مرداد 1358
ما اما غافليم از وجود سدي كه سالهاست براي تاريخ و فرهنگ و هويتمان آبگيري شده يا شايد نمي خواهيم باور كنيم قصه ي كوچه ي بن بستی را كه ایرج مي گفت . و ناگوارتر اينكه ما همه در ساختن اين سد سهيم بوديم ... من كه نخواستم بدانم و تو كه برايم نگفتي ! من و تو كم بوديم ، خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم من و تو كم گفتيم ، مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم من و تو كم خوانديم من و تو وامانديم من و تو كم ديديم من و تو كم چيديم من و تو كم گفتيم وقت بيداري فرياد چه سنگين خفتيم! ................ من كه خنده ابليس را مي بينم و مي خندم و تو كه با من از عموهايم نمي گويي ! من و تو مي نشينيم و بيدادگاه خسرو گلسرخي را از سيماي امروز مي بينيم ، تو كه مي گويي صدايت شبيه خسرو نيست و من كه خاموشم ، سكوتم از جنس وارطان نيست ! من و تو نه شب را مي شناسيم و نه ماه را ، با اين همه دلخوشيم كه آخرش يه شب ماه مياد بيرون ! من و تو اما پريم از حزب و ائتلاف و مجمع و جمعيت و جبهه و كانون ... من و تو .... من و تو ... عفونتت از صبري ست كه پيشه كرده اي به هاويهء وهن...
چند روز پیش اتفاقی را به چشم دیدم که بی اختیار این چند خط را نوشتم ، با اینحال دست دوستانم در کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگاد را می فشارم و کلام آخر را می سپارم به قلم پروانه ... به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
برای پاسارگاد | یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 | 2:6 بنگر این بیغوله را از دور
اینهم بیانیه 771 نفر از دانشجویان ایران در همین مورد حکایت تخریب قطعه 33 بهشت زهرا را هم بخوانید. به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
حالا از تو فقط این مونده باقی ____ که سالار تموم عاشقایی | چهارشنبه چهارم بهمن 1385 | 1:49 با دو روز تاخیر برای خسرو گلسرخی که دوم بهمن ۱۳۲۲ آمد و سحرگاه بیست و نهم بهمن ۱۳۵۲ جاودانه شد :
معلم پای تخته داد می زد در میان کامنتها دوست بزرگواری یادآوری کردند که سحرگاه بیست و نهم بهمن روز جاودانگی عزیز دیگری هم بود ... یادم آمد هر که «کرامت» را ميشناخت، «بهاران خجسته باد!» را حتما از زبان او شنيده بود و همصدا با او خوانده بود. به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
|
|