د لــ ـر ی خ ت ه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
|
|
تمرین آزادی | پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 | 2:14 روز گذشته ( چهارشنبه ) از شبکه خبر سیما مستندی پخش شد در مورد زندگی و شهادت نواب صفوی، در این برنامه یکی از شخصیتهای فعال آن دوره که از اعضای هیاتهای موتلفه اسلامی هم بود ضمن بیان خاطراتی از دوران پیش از انقلاب اشاره ای هم به اسامی چندتن از اعضای سازمان مجاهدین خلق در آن دوره کرد و اعتقاد داشت که این افراد از همان روز اول با مردم نبودند اما آن روزها منافعی داشتند که با اهداف ملت در یک راستا قرار داشت و به همین دلیل از حضرت امام پیروی می کردند و برای اثبات این سخن اینطور استدلال می کند : آن روزها آقایان اصرار داشتند که حضرت امام باید در مورد مطلبی صراحتا" نظرشان را می گفتند اما سکوت امام که نشانه خردورزی ایشان بود را تحمل نکردند و هرچند این جا و آن جا که می نشستند خود را مطیع امام معرفی می کردند اما در محافل خصوصی به صراحت عنوان می کردند که نعوذبالله امام اشتباه می کند .... انگیزه من از نوشتن این چند خط همان جمله ی پایانی ست که آشکارا کوچکترین انتقادی را بر نمی تابد . شاید تصور شود این جمله سهوا" و از روی ارادت آن فرد به رهبرش ادا شده اما اگر کمی دایره نظر را وسیعتر کنیم خواهیم دید که از این نمونه ها بسیار است . آنچه می خواهم بگویم آنقدر واضح و تکراریست که نیازی نمی بینم بیش از این به ماجرا بپردازم ؛ ... صحبت از نواب صفوی شد که امروز سالگرد درگذشت او بود ؛ به نظر من برای یک ملت فاجعه است که امثال او را قهرمان و یا الگوی خود بداند چراکه نگاهی به فعالیتهای فدائیان اسلام نشان می دهد حرکت این گروه در جهت حذف تمامی نیروهای مخالف خود بوده است و تفاوتی نمی کند که این حرکت با کدام معیار انجام شود که به عقیده من گره خوردن آن با مذهب نه تنها از زشتی آن نمی کاهد که بر عمق فاجعه می افزاید ... چه فرقی می کند که شاه باشی و مخالفت را خاموش کنی یا انقلابی باشی و مخالفت را ترور کنی ؟ دست کم من دلیل قانع کننده ای برای آنکه اقدامات فدائیان اسلام را در جهت منافع ملی و یا حتا مذهبی به حساب بیاورم نیافتم ؛ نمی دانم چه شباهتی ست میان منصور و احمد کسروی و دکتر حسین فاطمی ؟؟؟ اگر منصور را خاین به وطن بدانیم و در مورد کسروی انگیزه مذهبی را دلیلی برای ترورشان بدانیم نمی توان فراموش کرد که گلوله ای که بالای قبر محمد مسعود به سمت دکتر فاطمی شلیک شد از اسلحه ای خارج شد که در دستان محمد مهدی عبد خدایی قرار داشت (عبد خدایی در حال حاضر دبیر کل جمعیت فدائیان اسلام و از دوستان نزدیک احمدی نژاد است)... بگذریم ؛ حکایت ما داستان قلعه ایست که جورج اورول سالها پیش کتابش را بست ... این جمله به گوش ما بسیار آشناست که : چه فرمان یزدان چه فرمان شاه ! ... شاید هم این سرنوشت محتوم مردمی ست که هنوز با حقوق شهروندی فاصله بسیار دارند و عادت نکرده اند به تمرین آزادی : ترانه بی صدا شد سور همه عزا شد دوباره از بین ما یکی خود خدا شد این روزها مصادف است با دوازدهمین سالگرد درگذشت مهندس بازرگان ، شاید بهترین جمله را سالها پیش او گفت : دموکراسی نه دادنی ست و نه گرفتنی ، دموکراسی یادگرفتنی ست ! به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
دعوت از وبلاگ نویسها : | چهارشنبه بیستم دی 1385 | 0:40 دعوت نامه خانه وبلاگ نويسان ايران
گام اول: از مدت ها قبل ايده تشكيل يك اتاق فكر و يا چيزي شبيه به آن، براي تبادل افكار و تضارب آراي روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان ايراني فكر ما را به خويش مشغول ساخته بود. در اين ميان اما بزرگترين دغدغه مان چگونگي اطلاع رساني و گسترش اين مجموعه در ميان دوستان وبلاگ نويس بود، كه تجربه اخير «بازي شب يلدا» تا حدود زيادي راهكار مناسب اين مهم را برايمان آشكار ساخته و راهي نو را پيش پايمان گذاشت. شوراي سردبيري بيرجندنيوز (وبلاگ خبري-تحليلي اصلاح طلبان استان خراسان جنوبي) به منظور تبادل آرا، گسترش گفتگوها و هم انديشي ها و اطلاع رساني به موقع درخصوص وقايع مهم و نيز به روزرساني وبلاگ هاي فارسي زبان، نسبت به راه اندازي گروه اينترنتي «وبلاگ نويس ها» در شبكه جهاني اقدام نموده است و از همين جا براي رسيدن به اين مهم، دست ياري و نياز به سوي تمامي دوستان و همكاران وبلاگ نويس دراز مي نمايد. لذا از همه عزيزان همكار استدعا داريم با قرار دادن متن زير در وبلاگ خويش ضمن عضويت در اين گروه، نسبت به دعوت حداقل 5 نفر از دوستان خود براي عضويت در اين گروه اقدام نمايند. اميدواريم با همكاري و مشاركت همه دوستان وبلاگ نويس و علاقه مند، «وبلاگ نويس ها» به عنوان يك گروه پويا و پيشرو ضمن رسيدن به اهداف اوليه خود، افق هاي جديدي در زمينه توسعه و پيشرفت مدني ايران بگشايد. ان شاءالله ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند http://groups.yahoo.com/group/WeblogNevisha به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
رستم از شاهنومه رفت | شنبه شانزدهم دی 1385 | 22:41
درغروب روز ۱۶ ديماه ۱۳۴۶ تختي دراتاق ۲۳ هتل آتلانتيك بود، تلفن داخلي هتل را مي گيرد و ازمسوول شيفت هتل درخواست قلم و كاغذ مي كند كه براي او كاغذ آرم دار هتل آتلانتيك را مي فرستند و تختي وصيت نامه خود را در آن تنظيم مي كند و ... در مورد جهان پهلوان تختی گفتنیها بسیار است اما شاید مهمترین نکته ای که در مورد او وجود دارد و هنوز هم مورد شک است خودکشی اوست . مردم کوچه و بازار و سیاسیون و حتا روشنفکرهای آن دوره جور دیگری به قضیه نگاه می کردند : "آخر جهان پهلوان باشي ودر بودن خودت جبران کرده باشي نبودن هاي فردي و اجتماعي ديگران را و آنوقت خودکشي؟ آخر مرد عادي ناتوان و ترسيده اي که ابتذال وجود روزمره خود را در معناي وجودي ودر قدرت تن ودر سرشناسي او جبران شده مي ديد-در وجود اين بچه خاني آباد نو که هرگز به طبقه خود پشت نکرد- اين نفس قدرت تن که به قدرت مسلط زمانه" نه گفت. ( جلال آل احمد )" هنوز هم کسی نمی داند در آن روز های آخر به جهان پهلوان چه گذشت و هنوز هم وقتی صحبت از تختی می شود این جمله به کار می رود که : تختی را خودکشی کردند! اما جور دیگری هم می شود به قضیه نگاه کرد ... یادم می آید چندی پیش در سایت مسعود بهنود مطلبی خواندم با عنوان " از مرگ صمد و غرق سعید " که نگاهی بود به کتاب خاطرات حمزه فراهتی و در این کتاب ضمن اشاره به شرایط آن دوره و نیاز جامعه به شهید ماجرای غرق شدن صمد بهرنگی در رود ارس از زاویه ای دیگر بازگو شده بود. من نمی خواهم در مورد درستی یا نادرستی آن روایت بحث کنم اما یک چیز برایم روشن است و آن شرایط نخبه کش آن روزگار و حتا همین روزهای ماست که نهایتا به حذف قهرمانان بزرگ ایران می انجامد و دیگر تفاوتی نمی کند که تختی را کشته باشند و یا شرایط حذف او را آماده کرده باشند . به قول فریدون مشیری : پدر را ندانم چه بیداد رفت که تیمار فرزندش از یاد رفت بعد از 28 مرداد جامعه ایران شرایط بسیار سختی را می گذراند و به امثال تختی نیاز اساسی داشت ؛ اما تختی برای مردم نماد استقامت در برابر رژیم بود و خواسته یا ناخواسته از زندگی و مرگش تحلیل سیاسی می شد به خصوص که در جوامع استبدادزده نمی توان به دیکتاتور ها بدبین نبود و این همان نکته ایست که در مورد صمد بهرنگی هم صادق است . اما در مورد تختی وجه مردمی او برای رژیم آزاردهنده بود و تلاش می شد نامی از رستم برده نشود مگر در کنار شاه ... حکایت آن روزگار حرف تازه ای نیست اما اینروزها هم برای مصادره تختی ها تلاش می شود. غافل از اینکه راز ماندگاری تختی در عدم وابستگی اش به محور قدرت است. در ضمن تاریخ ایران را که نگاه کنیم یک دلیل دیگر هم برای ماندگاری تختی می یابیم ؛ یک دلیل تلخ : تختی در جوانی مرد و بعید نیست اگر آن اتفاق تلخ نمی افتاد ما چه به روز تختی می آوردیم که قهرمان کشی عادت ماست . اما روی دیگر سکه اسطوره سازی ست و مرگ ناباورانه تختی این فرصت را به ما داد تا او را به چشم یک اسطوره ببینیم ... به هرحال نام جهان پهلوان غلامرضا تختی هرگز فراموش نمی شود اما کاش می دانستیم که تختی از خود ماست ... به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
.... | جمعه پانزدهم دی 1385 | 6:36
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم نمی خواستم نام نادر را بدانم نام شاهان را محمد خواجه و تیمورلنگ ، نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت چشندگان را.
می خواستم نام تورا بدانم.
وتنها نامی را که می خواستم ندانستم احمد شاملو به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
نگاهی به ترویج خرافات به نام مذهب | جمعه هشتم دی 1385 | 3:35
امشب در میان خبرهای سایتهای مختف چشمم خورد به این خبر : جاری شدن اسم الله بر زبان یک شیر یادم آمد که چندی پیش صحبت از سگی بود که به حرم امام رضا پناهنده شده بود و کمی پیشتر از آن صحبت از دختری بود که به خاطر اهانت به قرآن تبدیل شده بود به زنی زشت رو با صورت یک سگ ، یادم آمد که محرم بود و یک سی دی در میان مردم دست به دست می چرخید که تصاویری بود از کربلا و مردی که در فیلم دیده میشد و ادعا میشد حضرت ابوالفضل است ، به یادم آمد شب قدر بود و در مراسمی که از صدا و سیما به صورت زنده پخش میشد مداحی که قرار بود دعای جوشن کبیر را بخواند ناگهان از قول یکی از شاگردان آیت الله بهجت نقل کرد که در شب وقوع زلزله بم در این شهر در خانه ای مراسم عروسی برپا بود و از قرار معلوم جشن مختلط برگزار شد و گویا عده ای هم مست بودند و در این میان به سرشان زده که شتری را مست کنند و در حالی که حیوان بیچاره به این طرف و آن طرف فرار می کرده روی زبان بسته نفت ریختند و به آتش کشاندند و آن شب به سحر نرسید که زلزله بم حکایت عذاب الهی بود برای مردم آن شهر !!! و خوب به خاطر دارم که معلم دینیمان در کلاس پنجم ابتدایی داستانی نقل می کرد از جوانی که برای تفریح نام چند خواننده را به جای امام و پیامبر بر زبان آورده و به همین دلیل بعد از مرگش خاک جنازه اش را بیرون می انداخت و ... نمی دانم شاید باور این حکایات برای خیلیها ساده باشد اما من جور دیگری به قضیه نگاه می کنم : خدای من آن خدایی نیست که شما می شناسید ! خدایی که آن قدر حقیر نیست که برای اثبات بزرگیش نیاز باشد نامش را از زبان یک شیر بشنوم ، کلام خدای من قرار است راهگشایمان باشد نه تکه کاغذی که متبرک است و مقدس و اگر نخوانیم و عمل نکنیم باکی نیست اما باید حواسمان باشد که به آن بی حرمتی نکنیم که بدل به سگ خواهیم شد ، مگر جز اینست که هرکس که خود را بشناسد خدای خود را شناخته ؟ من چنین خدایی را می شناسم و نه آن خدا را که نیازی نیست تا بشناسیش ، نیازی نیست رسولانش را یشناسی ، حتا نیازی نیست خود را بشناسی ، تنها کافیست محبت او را در دل داشته باشی و بیش از او محبت اولیای او را و تا می توانی در برابر آنان خود را به ذلت بکشی ، به هنگام دعا خود را سگ درگاه بخوانی و فراموش نکنی که این خدا تنها می خواهد که تو محبتش را در دل داشته باشی و بس دیگر فرقی نمی کند که انسانی کامل باشی یا سگی رنجور ، خدایی که من می شناسم با بندگانش مهربان است و بسیار بخشنده است و عادل است و گناه کسی را به حساب دیگری نمی نویسد و نه آن خدایی که به خاطر قتل یک شتر به دست چند نفر یک شهر را به زیر آوار می فرستد ، خدایی که من می شناسم قادر است و بر هر کار تواناست و نه آن خدایی که زورش به مردم ژاپن نمی رسد و حتا وقتی زلزله هشت ریشتری در ژاپن اتفاق افتاد هیچکس به یاد عذاب الهی نیفتاد ... نه ! خدای شما را نمی شناسم ، اسلام بنده پرورتان را هم نمی شناسم و تشیع سگ پرورتان را ، با اینحال خدایم را دوست دارم ، دینم اسلام است و پیشوایم علی ... به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
مبادا بر چلیپای شب سرما ......... مسیحایی چنین بخشنده و دلسوز | سه شنبه پنجم دی 1385 | 2:18
این روزها همه جا حرف توست ، و من می خواهم از تو بگویم با تو ، ای پیام آور مهر ... از آن روز که آمدی قرنها می گذرد . آنان که سوار بر جهل مردم بودند و پاسداری کلام حق را تبلیغ می کردند میلاد تو را باور نداشتند و همانان بودند که نخست زبان به انکار حق گشودند ، اما کلام حق شهادت پاکی مریم بود از زبان تو ... تو آمدی تا مردگان را جانی تازه دهی و نفست ما را که سالها بود جز نامی از زندگان نداشتیم حیاتی دوباره بخشید ... تو آمدی تا سفره گرسنگان زمین خالی نماند و هدیه تو برای ما سبدی بود از نان و ماهی که هرچه برمی داشتیم پر بود اما چون سیر شدیم سبد را به گوشه ای انداختیم و سالهاست که هر چه می گردیم نشانی از آن نمی یابیم ... تو آمدی و چه بزرگوارانه سخن گفتی با زنی که دیگران از او دوری می کردند و چه بسیار زنان که بعد از تو حکایتشان همان بود بی هیچ مجالی که با اشک چشم پای تو را شستشو دهند ... و آنگاه که یکی از یارانت نان خود را با تو در کاسه زد و به دهان گذاشت و دیگری سه بار تو را انکار کرد هرگز از خیانت سخن نگفتی و چشمانت برای ما می گریست . و آنگاه که بر صلیب بودی تو را گفتیم : خود را نجات بده اگر می توانی و تو می توانستی اگر می خواستی اما درد تو زخم میخهای فرو رفته بر دست و پایت نبود که مهربانیت را نثارمان کردی آنگاه که زیر لب گفتی : خدایا ! آنان را ببخش که آگاه نیستند بر آنچه می کنند .؛ و درد تو غفلت ما بود. و تو زمین را ترک کردی و یارانت را بشارت دادی که روزی خواهی آمد و پس از آن بارها آمدی و به مردگان زندگی دادی و به گرسنگان سبدی از نان و ماهی و همواره نگران ما بودی و دریغ که ما هر بار نان خود را همزمان با تو خیس کردیم و هر بار زبان به انکار تو گشودیم و هر بار تو را با صلیبی بر دوش بدرقه کردیم ... تو آگاه بودی که به نامت چه جنایتها که نکردیم و هر بار با نامی تازه آمدی اما حکایت همان بود و ما برای نامهای دیگرت هم نقشه ها داشتیم ... بگذریم . زمین امروز پر است از جنگ ، از جنایت ، از فقر ، از گرسنگی ، از ریا ، و در کنار این همه هنوز دلخوشیمان به صدای توست که از همین نزدیکیها به گوش می رسد : خدایا ! آنان را ببخش که آگاه نیستند بر آنچه می کنند ... این روزها همه جا حرف توست به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |
|
|