تبليغاتX
د لــ ـر ی خ ت ه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه







مث پروانه ای در مشت ... | شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 | 20:59 

باید از خــــــــون تو ترسید !

ظلم ظالم ،  جور صیاد        آشیانم ، داده بر باد....

با شما هستم ای جماعت نجیب آدمکش !، پیش از آنکه حفظ آبرویتان را با نفسی آسوده جشن بگیرید صدای فریاد مرا هم بشنوید. گمان می کنم در محاسباتتان نام مرا از قلم انداخته اید . منم دختر بی چشم و روی امروز ایران که بی اذن شما از خانه بیرون زده و شرافتتان را به لجن می کشد . فکری هم به حال این گیس بریده چشم سفید کنید . منم وارث دردی به وسعت تاریخ با کینه ای هزارساله از قلندر های بی خاصیت زمین . با نفرتی نا تمام از برادران غیورم و دست آخر با عقده ای در گلو از صبوریهای خواهرانم . می دانم که صدایم آزارتان می دهد که یادآور زجرهای مادران این خاک است و می دانم که یادشان جایی به دور از چشمهای یکدیگر چشمتان را تر می کند . صدایم آزارتان می دهد که یادآور خواهر کوچکی ست که یک روز همبازیتان بود. یادآور همسری ست که دوستش داشتید و یا دختری که خوشبختی اش تمام آرزویتان بود . می دانم که زجر می کشید اما سکوت من خیالیست محال که این صدا تازه دارد اوج می گیرد . شاید تا روز برابری راه درازی باشد اما ...

برای من هم چاره ای بیاندیشید که تا زنده ام محال است بگذارم خون فرزانه ها خشک شود.

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست! | دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 | 0:38 

خبر انفجار شيراز را ساعت ۱۱ ديشب در سايتهاي " فارس " و " عصر ايران "و " الف " خواندم و با كنجكاوي منتظر نحوه ي پخش اين خبر در سيماي رسانه ي ملي !!! ماندم ، تنها بخش خبري ساعت ۱۲ شب از شبكه تهران در انتهاي خبرها و تحت عنوان " خبري كه همينك به دستمان رسيد " وقوع اين انفجار را تائيد كرد و از بيان جزئيات ( جزئيات؟) سر باز زد ... به همين ترتيب تا همكنون اين خبر به عنوان خبري دست دوم در اواسط و يا انتهاي بخشهاي خبري پخش مي شود و جالب آنكه حادثه اي كه دست كم ۱۲ كشته و ۲۵۰ مجروح داشته از ديد مقامات كشوري مي تواند يك "اتفاق ساده" باشد و بس و فراموش نكنيم كه جرياني كه هميشه مي كوشد اتفاقاتي از اين دست را به شبكه هاي خارج از كشور ارتباط دهد و به هر نحو ممكن اينگونه اقدامات را محكوم كند اينبار سعي دارد خبرها را به سمتي هدايت كند در جهت رفع اتهام مبني بر تعمد در اين ماجرا . بگذريم از حكايت مشكوك آن نمايشگاه و يا ارتباط اين حادثه با حوادث كاروانهاي معروف به راهيان نور و يا اخباري به نقل از شبكه هاي خبري داخلي  كه اين انفجار را نه تنها غير منتظره نمي دانند بلكه مدعي هستند پيش از حادثه تهديداتي هم در كار بوده ....از اين نكته هم صرف نظر مي كنيم كه همين "اتفاق ساده" اگر در عراق و يا فلسطين روي مي داد خبر اول رسانه ملي !!! مي بود .

از تمام اين حرفها كه بگذريم آزار اين همدردي چندش آور رهايم نميكند...  


 از سکس و تن_ از زن های خجالتی تا فریدا  به قلم الناز انصاری حکایت " جور دیگر دیدن " است ...


من ترجیح می دهم یک دلفین باشم

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

چه بی صداست شکستنت! | جمعه نهم فروردین 1387 | 2:19 

حدود دو ماه پیش در یک مهمانی صحبت از ترانه های محلی بود و البته بیشتر در مورد کارهای خانم سیما بینا ، در این بین نامی هم از هنرمندی به نام شوشا به گوشم خورد و به واسطه تعریفهای فراوان فامیل از میزان اطلاعات و آداب سخنوری این هنرمند مشتاقانه دنیای مجازی را به امید یافتن نشانه ای تازه از او جستجو کردم و هرچه بیشتر گشتم ، کمتر یافتم تا جایی که گمان بردم تمام آن تعاریف به اقتضای فضای میهمانی و سنت تائید فرمایشات یکدیگر و همان حکایت پیاز داغ است تا اینکه امروز خبری خواندم که بار دیگر به یادم آورد اینجا سرزمین هنرمندانی ست که خانه در خاک دارند . یادم آمد که در این سرزمین همواره هنرمندان می میرند از بس که جان ندارند .یادم آمد که :

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

و نمی دانم این حافظه تاریخی نغمه ای را به خاطر خواهد سپرد ؟


شوشا درگذشت

روزنامه‌های گاردین و ایندیپندنت از شمسی عصار خواننده و نویسنده ایرانی که سه روز پیش در اثر ابتلا به سرطان در لندن در گذشت، تجلیل کردند.

خانم عصار که 72 سال داشت و در خارج از ایران با نام شوشا گوپی شناخته می‌شد، فرزند آیت‌الله محمد کاظم عصار روحانی ایرانی و استاد فلسفه دانشگاه بود.

او از دوران کودکی، تحت نفوذ پدرش، به سوی ادبیات ایران و تصوف کشیده شد و تا آخر عمر این علاقه را حفظ کرد. شوشا که در تهران در مدرسه فرانسوی‌ها درس خوانده بود در 16 سالگی برای ادامه تحصیل به پاریس رفت و از دانشگاه سوربن در رشته ادبیات فرانسه فارغ التحصیل شد.

او در سال 1991 خاطرات دوران تحصیل خود در پاریس را در کتابی به نام "دختری در پاریس" جمع آوری کرد که به نوشته گاردین یکی از بهترین کتاب‌هايی است که اوضاع اجتماعی و فرهنگی پاریس پس از جنگ دوم جهانی را منعکس کرده است.

شوشا که در کنار ادبیات علاقه شدیدی هم به موسیقی محلی ایران داشت، از همان زمان به آهنگسازی و ترانه‌سرايی به زبان‌های فارسی و فرانسوی پرداخت و در مدت کوتاهی یک خواننده حرفه‌ای شد.

شوشا به عنوان خواننده ترانه های محلی گیلکی، لری و سایر گویش های ایرانی ترانه های بسیاری را خواند و منتشر کرده است که این آثار هم در ایران و هم در سطح جهان شناخته شده است.

مهم ترین ترانه های محلی که توسط وی خوانده شده است، ترانه های "دم گل"،"روز جمعه"،"عزیز بشین کنارم"،"گل گندم"،"دختر شیرازی"،"لیلی بوانه"،"شیربگوسه تا" است. از سال 1971 تا کنون ده آلبوم موسیقی محلی توسط وی وارد بازار شده است.

او در سال 1961 با نیکولا گوپی کارشناس آثار هنری ازدواج کرد و زندگی در لندن را آغاز کرد که شروعی در خوانندگی او به زبان انگلیسی بود و پس از جدا شدن از همسرش در سال 1976 به نویسندگی روی آورد.

شوشا پیش از نوشتن دختری در پاریس، خاطرات دوران کودکی خود در ایران را به زبان انگلیسی نوشت که در سال 1988 منتشر شد و مورد استقبال زیادی قرار گرفت.

روزنامه ایندیپندنت در باره شوشا می‌نویسد این زن روشنفکر ایرانی تا پایان عمر با اسلام تندرو مخالف بود و اسلام را دین عشق و محبت می‌دانست.

پاچه لیلی با صدای زنده یاد شـوشا

نکن اینقدر ناز با صدای زنده یاد شوشا

شوشا در ویکی پدیا

گزارش گاردین در مورد شوشا

گزارش ایندیپندنت در مورد شوشا


کوچکتر از آنم که از او بگویم

فریدون آدمیت هم به تاریخ پیوست .... همین!

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

خطبه ی نـوروزی | چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | 13:11 

شگفتا ! نخستین شب فروردین
بزاد از پسین روز اسفندماه
 حریق شفق ، ققنس سال را
ز نو ،‌ زاد در خرمن شامگاه
ازین شب که بوی زمستان در اوست
نیاید بهاران نو ، باورم
الا ای درختان تاریک شب
من از روح باران پریشانترم
شما لرزه های تن خویش را
 فرو می تکانید در هم هنوز
من اما ، ز سوز زمستان دل
نیفشرده ام دیده بر هم هنوز
الا ای درختان تاریک شب
 شما در نخستین دم کائنات
زمین را به زیر قدم داشتید
 زمینی چو پایان شطرنج ، مات
شما چون سپاهی به هنگام فتح
به هر گام ، بیرق برافراشتید
ولی چون به گوش آمد آوای "ایست"
 همه ، پای خود در زمین کاشتید
چو در پیش تقدیر زانو زدید
شما را جهان دست یاری گرفت
شما چاره را در سکون یافتید
 مرا دل ، ره بیقراری گرفت
شما را سکون گر دل آسوده کرد
مرا بی قراری ، مرادی نداد
زمین چون مرا مست خورشید دید
به نامردی ام بند برپا نهاد
هم کنون شما در پسین روز سال
 من اندر نخستین شب فروردین
 درختیم ،‌ اما ، یکی بی بهار
 یکی ، گل برآورده از آستین
 بگویید تا صبح اردیبهشت
براید ز آفاق تاریک من
مگر برکشد غنچه ی آفتاب
 سر از شاخساران باریک من

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

ناگهان چه زود دیر می شود | شنبه هجدهم اسفند 1386 | 14:2 

سینه تنگ من و بار غم او هیهات

      مرد این بار گران نیست دل مسکینم !

 

چهل و سه روز گذشت و من هنوز باور نمی کنم این رنگ سیاه را که بر در و دیوار خانه خودنمایی می کند . باور نمی کنم که یکبار دیگر در نبود عزیزترین حامی خود می نویسم و دریغ که اینبار صدایی همنوای ناله هایم نیست . حالا معنای تنهایی را خوب می دانم ، معنای فاجعه را خوب می دانم ، مصیبت را می شناسم و صبر را می آموزم اما کسی برای من عدالت را معنا کند...

                                                                                                                                     

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

همه جاي زندگي حـــكـــــم است | پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 | 17:47 

روزهایی بود که با شنیدن هر خبر تازه وسوسه نوشتن به سراغم می آمد. حاصل این اشتیاق اگرچه با یک قلم ناتوان هربار چیزی میشد جز آنکه می باید ، دست کم گمان "بودن" را در من زنده می کرد که اگر فریاد نبود اما حرمت صدا را پاس می داشت. اکنون اما دیگر انگیزه ای به نوشتن ندارم ، حوصله ای هم نمانده تا انتظار روزهای بدون بند ، روزهای برابری ، روزهای خوب با هم بودن را زمزمه کنم.حالا اگرچه دلم هنوز همان است که بود اما دستم به نوشتن نمی رود . فشار کاری ماه های آخر سال و سفر های گاه و بیگاه هم نمی تواند بهانه خوبی باشد چرا که روزانه بیشتر از ۳ ساعت را به خواندن وبلاگهای دیگر می گذرانم .هرچه که هست حس خوبی ندارم... ( بدتر آنکه بعضی از دوستان قدیمی را هم گرفتار همین درد می بینم )

 امشب قرار است خواهرم ‍CD حكم را برايم بفرستد. حدود سه سال پيش هشت بار اين فيلم را بر پرده سينما ديدم و حالا اشتياق مرتبه نهم تمام وجودم را گرفته . خوب مي دانم تا فردا كه فيلم را ببينم هزار بار صحنه هايش را مرور خواهم كرد . اين را هم مي دانم كه هرگز منتقد منصفي براي فيلمهاي استاد كيميايي نخواهم بود چرا كه من از همان دسته اي هستم كه معروف است اگر كيميايي برفك هم بسازد براي ديدنش به سينما مي روم. دنبال بهانه اي مي گشتم براي نوشتن و ...

حكم من در راه است.


تازه ترين گفتگو با مسعود كيميايي را بخوانيد

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

دوباره مرگ گل سرخ ، دوباره ها ، دوباره ها | جمعه دوم آذر 1386 | 15:52 

جلوگيري از برگزاري مراسم

نه مي بخشيم و نه فراموش مي كنيم

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

امان از شهر بي شاعر | سه شنبه هشتم آبان 1386 | 23:2 

قيصر امين پور

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى
روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامى از ما يادگارى

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

براي خاك خسته ام | شنبه بیست و یکم مهر 1386 | 16:0 

اگه سبزم / اگه جنگل / اگه ماهى / اگه دريا / اگه اسمم همه جا هست / روى لب ها / تو كتابا / اگه رودم / رود گنگم / مثه بودا / اگه پاك / اگه نورى به صليبم / اگه گنجى زير خاك / واسه تو قد يه برگم / پيش تو راضى به مرگم /...

زنده ياد شاملو در جايي گفته بود :" من نمي دانم بدون فرهنگ و زبان و هويت ملي اصلا" چگونه مي شود زندگي كرد ؟ چه جور مي شود سر خود را بالا گرفت ؟ چگونه مي شود در چشم همسايه نگاه كرد و گفت من هم وجود دارم ؟..." حالا قرار است من تمام خود را بگويم با اين زبان ساده ، با اين دستهايي كه مي لرزد براي نوشتن از وطن.با ندانسته هاي بسيار از وطني كه آغاز مي شود از چار ديوار خانه ام تا وسعت خاكي كه قديمي تر است از تاريخ. لاله نازنینم ! چگونه از وطن بگويم وقتي كه نمي دانم اميدي مانده تا  دوباره ميسازمت ها دواي زخم كهنه اين خاك شود ؟ چگونه از وطن بگويم وقتي كه مي دانم آنچه از شكوه اين خانه مي گويم جز حكايت همان شعرهاي يادگاري بر ديوار كاهگلي باغي خشك نيست ؟ چگونه وطنم را بسرايم وقتي كه ديار حافظ و خيام را گم شده مي بينم ميان همهمه مداحان و مرثيه سرايان ؟ چگونه وطن نامه بخوانم با اين درد هزارساله كه از خون جوانان وطن لاله دميده. چگونه از وطن بگویم و فراموش کنم که در این ملک حقیقت همیشه تلخ است. و چگونه امید جز این داشته باشم وقتی که می دانم سرنوشت صوراسرافیل ها و فرخی یزدی ها و میرزاده عشقی ها و محمد مسعود ها و کریمپور شیرازی ها را ؟ چگونه بنویسم از وطنی که کنار شادی هر جشن زهر خیانتی چشیده است ؟ چگونه بگویم حکایت وطنی را که مردمش کوله بار فقر بر دوش دارند و باز از ایمان می شنوند ؟... چه می توانم بگویم جز اینکه : اگر ایران به جز ماتم سرا نیست ، من این ماتم سرا را دوست دارم. و هزار بار می گویم که دوستت دارم ای وطن  . همین


به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
چرا از جهان روی گردانده ای ؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی
که در حسرتش جاودان مانده ای ؟
در این شهر غربت که مأوای توست
چنان زندگی کن که در زادگاه
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه
چو دیدی که گردون به کامت نگشت
ازو ، انتقامی دلیرانه گیر
چو در خاک خود ،‌ کامیابت نکرد
مراد از بر و بوم بیگانه گیر
شبانگاهی از خانه ،‌ بیرون خرام
شرابی به رنگ شفق ،‌ نوش کن
زمام خرد را به مستی سپار
غم زندگی را فراموش کن
همه کوی و برزن ،‌ پر از خوبروست
تو ،‌ از آن میان ، با یکی یار شو
بدان سان که پیشینیان گفته اند
به زنجیر زلفش گرفتار شو
گمان کن که در زیر چرخ کبود
تو هستی و ، او هست و ، دیار نیست
سراسر ،جهان شب از آن تست
به جز رندی و مستی ات کار نیست
چو دل از من این گفتنی ها شنید
زبونی رها کرد و نیرو گرفت
جهان ،‌ چهره ای سخت، زیبنده یافت
زمان ، شیوه ای سخت نیکو گرفت
هنوز آسمان ، روشن از روز بود
که من ،‌ گونه از موی ،‌ پیراستم
به لبهای خود ، خنده آموختم
بر اندام خود ، جامه آراستم
چنان شاد از خانه بیرون شدم
که از من ،‌ خجل گشت اندوه من
نسیم آن چنان مست بر من گذشت
که آشفته شد موی انبوه من
دو گامی نه پیموده در ازدحام
که راه مرا سائلی پیر بست
کهن جامه ای از پلاسش به بر
تهی شیشه ای از شرابش به دست
پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش
نگاهی به من کرد : دور از سپاس
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
چه می گوید آن سائل ناشناس
به ناگاه ابر بهاری گریست
زمین ، تر شد از اشک پاک خدای
بر آن پیر چرکین نظر دوختم
به من ، خنده ای کرد دندان نمای
در آیینه چشم او ،‌ عکس من
پلاسی به بر داشت مانند اوی
تنابنده ای را به جز ما دو تن
نه در پشت دیدم ، نه در روبروی
من و او ،‌ دو گمراه بی خانمان
یکی مست و آن دیگری هوشیار
براندام ما ، جامه ها می گریست
بر آن گریه ، خندان غروب بهار
شفق چون هویدا شد از پشت ابر
از آن پیر هم جز گمانی نماند
شگفتا !‌ در آن کوی پر های و هوی
به جز ناله ی ناودانی نماند
به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
ترا سایه ای هم به دنبال نیست
ازین غربت جاودان ،‌ سر مپیچ
که آینده ات خوشتر از حال نیست
وجودی که از رفته خیری ندید
کجا انتظاری از آینده داشت
شفق ، نیمه جان بود و ، شب می رسید
جهان ، گریه ای تلخ در خنده داشت
                             نادر نادرپور ۱۳۶۱

به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: |

سهیل آصفی آزاد شد | شنبه چهاردهم مهر 1386 | 23:2 

با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ

با گل خشمی که می روید در این گلدان بگو


به قلم : سحـر سرافراز | + | موضوع: